تبليغاتX

طراحی سایت

قالب وبلاگ

غم انگیز

طراحی سایت


غم انگیز
 
همه ی جان و تنم وطنم
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 توسط غم انکیز

 

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ما دوره گرد

داد می زد کهنه قالی می خرم

دست دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری، کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه هست و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت، ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقاً مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت: آقا سفره ی خالی می خرید...؟!!!

شاعر: نتونستم پیدا کنم شاعرش رو

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 توسط غم انکیز

 

حتما درباره ی بابک خرمدین تا کنون شنیده اید!
 
سردار بزرگ ایرانی که از آذربایجان کنونی بر علیه حکومت اعراب که پس
 
از حمله شان به ایران به پاکرده بودن به پا خاست...
 
ولی ماجرا به همینجا ختم نمی شود!
 
بابک خرمدین نماد وفاداری به ایران است!
 
او به همراه مازیار بر علیه حکومت اعراب قیام کرد و سر انجام
 
به دست ناپاک ترین و دجال ترین حاکم بنی عباس پس از تحمل زجر بسیار کشته شد.
 
کشته شدن بابک همواره یکی از رویداد هاییست که در آن اوج وفاداری و پایبندی به
 
میهن پاکمان ایران دیده می شود.
 
بابک بدون شک یکی از اسطوره های تاریخ ایران زمین است.
 
و اعدامش بدون شک یکی از تلخ ترین رویدادهاست
 
روز قبل از اعدام،خلیفه با بزرگان دربارش مشورت کرد که چگونه بابک
 
 را درشهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند وی را ببینند.
 
بنا بر نظر یکی از درباریان قرار برآن شد که وی را سوار بر پیلی کرده در شهر بگردانند.
 
پیل را با حنا رنگ کردند و نقش و نگار بر آن زدند؛ و بابک را در رختی زنانه
 
و بسیار زننده و تحقیرکننده برآن نشاندند و درشهر به گردش درآوردند.
 
پس ازآن مراسم اعدام بابک با سروصدای بسیار زیاد با حضور شخص خلیفه
 
برفراز سکوی مخصوصی که برای این کار دربیرون شهر تهیه شده بود، برگزار شد.
 
برای آنکه همه‌ی مردم بشنوند ....
 
که اکنون دژخیم به بابک نزدیک میشود و دقایقی دیگر بابک اعدام خواهد شد،
 
چندین جارچی در اطراف و اکناف با صدای بلند بانگ میزدند نَوَد نَوَد این اسمِ دژخیم بود
 
و همه او را میشناختند.
 
ابن الجوزی می نویسد که وقتی بابک را برای اعدام بردند خلیفه درکنارش نشست
 
و به او گفت: تو که این همه استواری نشان میدادی اکنون خواهیم دید که طاقتت
 
دربرابر مرگ چند است.
 
بابک گفت: خواهید دید.
 
 
چون یک دست بابک را به شمشیر زدند، بابک با خونی که از بازویش فوران میکرد
 
صورتش را رنگین کرد. خلیفه از او پرسید: چرا چنین کردی؟ بابک گفت:
 
وقتی دست هایم را قطع کنند خون های بدنم خارج می شود و چهره‌ام زرد می شود،
 
 و تو خواهی پنداشت که رنگ رویم از ترسِ مرگ زرد شده است
 
چهره‌ام را خونین کردم تا زردیش دیده نشود.
 
به این ترتیب دستها و پاهای بابک را بریدند . چون بابک بر زمین درغلتید،
 
خلیفه دستور داد شکمش را پاره کنند.
 
پس از ساعاتی که این حالت بربابک گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا کند.
 
پس از آن چوبه ی داری در میدان شهر سامرا افراشتند و پیکر بابک را بر دار زدند
 
 و سرش را خلیفه به خراسان فرستاد
 
آخرین گفتار بابک چنین بوده است:
 
تو ای معتصم خیال مکن که با کشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان را
 
خاموش خواهی کرد من لرزه ای بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که
 
دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود.
 
تو اکنون که مرا تکه تکه می کنی هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ایران
 
ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالی شما پاسداران جهل و ستم را از میان بر خواهد داشت.
 
این را بدان که ایرانی هرگز زیر بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بیگانگان را
 
تحمل نخواهد کرد من درسی به جوانان ایران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد.
 
من مردانگی و درس مبارزه را به جوانان ایران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشیرش
 
را برای بریدن دست و پاهای من تیز میکند صدها ایرانی با خون بجوش آمده آماده طغیان هستند.
 
مازیار هنوز مبارزه میکند و صدها بابک و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه برخیزند و
 
میهن خویش را از دست متجاوزان و یوغ اعراب بدوی و مردم فریب برهانند.
 
اما تو ای افشین . . . در انتظار و بدین سان نخست دست چپ بابک بریده شد و
 
سپس دست راست او و بعد پاهایش و در نهایت دو خنجر در میان دنده هایش فرو رفت
 
 و آخرین سخنی که بابک با فریادی بلند بر زبان آورد این بود:
 
پاینده ایران...
 
روز اعدام بابک خرمدین و تکه تکه کردن بدنش در تاریخ 2 صفر سال 223 هجری قمری
 
انجام گرفت که مسعودی در کتاب مشهور مروج الذهب این تاریخ را برای ایرانیان
 
بسیار مهم دانسته است اعدام بابک چنان واقعه‌ی مهمی تلقی شد که محل اعدامش
 
تا چند قرن دیگر بنام خشبه‌ی بابک یعنی چوبه‌ی دار بابک در شهرِ سامرا که در زمان
 
اعدام بابک پایتخت دولت عباسی بود شهرت همگانی داشت و یکی از نقاط مهم و دیدنی
 
شهر تلقی می شد.
 
برادر بابک یعنی آذین را نیز خلیفه به بغداد فرستاد و به نایبش در بغداد دستور نوشت
 
که اورا مثل بابک اعدام کند.
 
طبری می نویسد که وقتی دژخیم دستها و پاهای برادر بابک را می‌بُرید، او نه واکنشی
 
از خودش بروز میداد و نه فریادی برمی‌آورد. جسد این مرد را نیز در بغداد بردار کردند.
 
معتصم خلیفه عباسی، چنانکه نظام الملک در سیاست نامه خود می نویسد به شکرانه
 
آنکه سه سردار مبارز ایرانی، بابک ، مازیار و افشین که هر سه آنها به حیله اسیر
 
شده بودند به دار آویخته بود،مجلس ضیافتی ترتیب داده بود که در طول آن 3 بار پیاپی
 
مجلس را ترک گفت و هربار ساعتی بعد برمی گشت.
 
در بار سوم در پاسخ حاضران که جویای علت این غیبت ها شده بودند فاش کرد که
 
در هر بار به یکی از دختران این سه سردار تجاوز کرده است و بکارت آنها را
 
پاره کرده است و حاضران با او از این بابت به نماز ایستادند و خداوند را شکر گفتند.
 
(تولدی دیگر-شجاع الدین شفا)
 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم فروردین 1391 توسط غم انکیز
 

هيچ خبري را باور نكنيد، مگر اين كه صدا و سيما آن را تكذيب كند...!

 درد من تنهايي نيست؛ بلكه مرگ ملتي است كه گدايي را قناعت؛ بي عرضگي را

صبر و با تبسمي بر لب اين حماقت را حكمت خداوند مي نامند.

گاندي

 

جهان سوم جائیست که مردم، خانه روبه آفتاب را گرانترمی خرند

و بعد با هفت لایه پرده تمام پنجره ها را می پوشانند!

دیوارهای دانشگاه را بلندتر از دیوارهای زندان ساخته بودند، حق داشتند!

 نگهبانی از فکرها خیلی دشوارتر از نگهبانی از جرم است

 

 جهان سوم جایی است که مردم برای فرار از آن تن به درس خواندن می‌دهند

 اگر نتوان آزادی و عدالت را یک جا داشت و من مجبور باشم میان این دو یکی را

انتخاب کنم آزادی را انتخاب می کنم تا بتوانم به بی عدالتی اعتراض کنم.

آلبر کامو

 اي کساني که ايمان آورده ايد! کاري به کار کساني که ايمان نياورده اند نداشته باشيد!

 امروز خم شدم و در گوش بچه ای که مُرده به دنیا آمد آرام گفتم« چیزی را از دست ندادی...

 قلمی از قلمدان قاضی افتاد.

شخصی که آنجا حضور داشت گفت:

 جناب قاضی کلنگ خود را بردارید.


قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ.


تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟


مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی

 بسیجی ١ به بسیجی٢: این بسیجی‌هایی که از چین وارد کردنو دیدی؟


از چین وارد کردن؟ !


آره به جون خودم؛ نصف ساندیس می‌خورن، سه روز مداوم باتوم می‌زنن!!!!!

 

 خوش به حال مسافرکشان خط آزادی....که آزادی را بدون ترس,فریاد می کنند.!!

به نظر من تلویزیون جدا باعث افزایش سطح سواد آدم می شود .

مثلا خود من هر بار که در خانه تلویزیون روشن می شود ،

به اتاق می روم و در را می بندم و یک کتاب حسابی می خوانم.

جهان سوم جاییست که «گاوهایشان» مقدسند؛

و «مقدسینشان» گاوند.

و «بت‌هایشان»، خود زمانی «بت‌شکن» بوده‌اند

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 توسط غم انکیز

 

زتخت جمشید نوای ساز آید 

 بهار را نوروز به پیشواز آید

   عید باستانی نوروز

 بر نوادگان پاک پندار راست گفتار و نیک کردار آریایی

 مبارک باد

 نوروزتان پیروز هر روزتان نووز

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 توسط غم انکیز
.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک


ßÏ ãæÒíß ÈíßáÇã

ßÏ ÕæÊí Èí ßáÇã